ریحانه جان 6 سال و هستی جونریحانه جان 6 سال و هستی جون، تا این لحظه 8 سال و 2 ماه و 18 روز سن دارد

هستی شیرین زبون

وای نه...بگو بی هوشم کنن...!!!!

وای نه...بگو بی هوشم کنن...!!!! تا از سفر برگشتم ( شیراز) بلافاصله برای ثبت نام ریحانه بانو اقدام کردم. طی تحقیقاتی که از سال پیش انجام داده بودم تصمیم داشتم ریحانه خانم رو مدرسه شهید جاجرودی بذارم. رفتم مدرسه و طی بیان درخواست , گفتن خارج از محدوده ای و نمی شه. بنده هم که از اون دسته از آدم هایی هستم که پای تصمیمم قاطعانه می ایستم , مدیر مدرسه مجاب شد و ریحانه خانم رو اسم نویسی کردیم.البته چادر و مغنه ای که ریحانه خانم پوشیده بود بی تاثیر نبود. برگه مدارک مورد نیاز رو هم گرفتیم و مطالعه کردیم و به گزینه کارت واکسن "تکمیل شده" رسیدیم... بعله ریحانه خانم که مثل مرگ از آمپول می ترسه و رضازاده باید بیاد بگیردش تا ...
26 خرداد 1393

ریحانه بی دندون افتاد تو قندون....

ریحانه بی دندون افتاد تو قندون ریحانه بانو تو این هفته دوتا از دندون های شیریش رو از دست داد. اولی رو تا از سفر شیراز برگشتیم, یعنی جمعه 15 خرداد 93 ساعت 21:27 و دومی رو یک شنبه 17 خرداد 93 ساعت 22:14 نمی دونم چرا افتادن دندون های ریحانه اینقدر برام شیرین بود و حس خوبی بهم می داد. من که حسابی خوشحال بودم و از من خوشحال تر هستی بود. و از اون خوشحال تر و هیجان زده تر خود ریحانه بانو بود. نمی دونی چه کار می کرد , بالا پایین می پرید و از انتهای گلو ذوق می کرد. هی دندونش رو نگاه می کرد و هی جای افتاده دندون روی لثه هاش. کلی هم احساس غرور می کرد که از دهنش خون می یاد... عکس هم گرفتم که سر فرصت بذارم...
26 خرداد 1393

ریحانه من افتخار آفرین شد...

ریحانه خانم افتخار آفرین شد     ریحانه ٦ ساله  عزیز من قبل از ورود به مقطع دبستان موفق شد دوره روخوانی قرآن کریم رو به پایان برسونه و به راحتی هر جایی از مصحف شریف رو باز کنم ریحانه خانم میتونه سلیس و با لحن کاملا عربی قرائت کنه. و این برای من و پدرش بسیار خوشایینده و به ریحانه عزیزم افتخار می کنیم...   دختر عزیزم امیدوارم در هر مرحله از زندگی زیبات شاهد موفقیت هات باشم, و من در همه لحظات کنارتم و همه جوره تلاش میکنم تا به آنچه که می خواهی برسی , بی دریغ..       این هم عکسای جشن پایان دوره کلاسشون... دکور که از هنرهای اینجانب می باشد.   &n...
25 اسفند 1392

عکس های تولد 6 سالگی ریحانه جون+ادامه

      سلام من اومدم. به دلیل تقاضای بالا جهت گذاشتن عکس های تولد ریحانه جون, بخشی از عکس ها می ذارم تعدادیش هم به زودی گذاشته می شه.. .         به تولد پرنسس ریحانه خوش آمدید به پیشنهاد ریحانه جون,امسال تولد سیندرلایی براش گرفتم و از اونجایی که طراحی تمام کار ها رو خودم کردم حیفم اومد که تم تولدش فقط عکس سیندرلا باشه و عکس ریحانه در حاشیه قراربگیره, به همین دلیل عکس ریحانه جون در راس قرار گرفت و سیندرلا در حاشیه. و تم تولد شد پرنسس ریحانه البته تعدادزیادی از کار ها رو هنوز نذاشنم که به زودی یه زود میذارم به در خواست بالای دوستان اینها رو زود گذاشت...
21 بهمن 1392

تولد تولد.... تولد کی و کی؟

تولد تولد تولد تون مبارک...     تولد کی و کی...!!!؟؟؟   تولد تولد تولد تون مبارک...       سالگرد تولد ریحانه خانم و وبلاگ هستی خانم   ریحانه عزیزو نازم 6 ساله شد   و    وبلاگ نو پای ما 1 ساله شد... این سه هفته اخیر حسابی در گیر بودم  و داشتم تدارکات تولد پرنسسی ریحانه خانم رو آماده می کردم. همه چیز خیلی عالی و خوب برگذار شد ان شااالله به زودی زود با عکس های تولد ریحانه خانم می یام..... و به درخواست زهرا جون سعی می کنم تند تند آپ کنم...     ...
12 بهمن 1392

اندر احوالات دختری ها

  از اعجاب سخن.. کیسو کمن..........گیسو کمند کاجّو..........چاقو سه ساله..........گوساله(داشتم اسم بچه ی حیوونا رو براشون می گفتم رسیدم به گاو.هستی خانم گوساله رو دوساله شنیده بود و زمان جواب دادن به منع به بچه گاو میگه سه ساله ) مُف..........ناف ( هستی خوشحاله خوش حال اومده میگه مامان مامان دست کردم تو مُفم... من: چیکار کردی؟ برگشتم و نگاهش می کنم میبینم دست کرده تو نافش و خوشحاله. حالا هر چی بنده می خوام این کلمه صغیر رو از دهن مبارک هستی خانم بندازم تا تو جمع آبرو ریزی راه نندازه نمی شه که نمی شه و معتقده که حفره وسط شکمش اسمش مُفه و ناف نسیت)   موجِلی..........کارتون تام وجری(به هستی میگم چرا ...
14 دی 1392

روز بارانی و ...

چند روز پیش رفتیم شیراز و رفتیم حرم شاهچراغ. بارون میزد , خوشکل... چند روز پیش رفتیم شیراز و رفتیم حرم شاهچراغ. بارون میزد , خوشکل... البته وقتی رفتیم زیارت خبری از بارون نبود , وقتی اومدیم بیرون , وای غوغا بود . اینقدر صحن حرم شاهچراغ خوشکل بود که نگو...         و چند خبر خوب در این مدت اتفاق افتاد اول اینکه دختر برادرم به دنیا اومد و من , چند باره عمه شدم و حسابی خوشحال بودم اونقدر که پرسنل بیمارستان فکر می کردن من بچه ندارم و این اولین باریه که قراره عمه بشم خخخخ...   فاطمه زهرا کوچولوی ما وقتی به دنیا اومد به واسته هر چی آشنا دم دستم بود رفتم تا ...
22 آذر 1392